تبليغاتX
(رها(باران


(رها(باران

باران كه مي‌بارد تو مي‌آيي

                                            به نام آنکه خودش می داند.

امسال نمی دانم چرا حال عجیبی دارم به همه چیز که فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم که چرا حالم

اینطور است.

بد حالی است.حال غریب.به همه چیز که فکر می کنم نمی دانم تجربه اش کرده ام یا نه. !!!!!؟؟؟؟؟؟

ولی نه یک چیزی شاید کسی اضافه شده است.خدایا همیشه می دانستم زمان تحویل سال

چه دعایی برای کل سال بکنم ولی امسال اصلا دلم نمی خواهد سال تحویل شود.

انگار همه ی اطرافیان دست در دست هم گذاشته اند که مرا ...............

                     وای خدای من قلبم انگار در سینه ام تنگی می کند.

هر لحظه ای که می گذرد بیشتر به سال قبل فکر می کنم نمی دانم چرا دلم می خواهد

در ۸۷ خودم بمانم و وارد ۸۸ نشوم.۸۷ را دوست تر داشتم ولی نمی دانم که آیا ۸۸ را می توانم

دوست بدارم.؟؟؟؟؟؟

                              اصلا اضطراب عجیبی تمام وجودم فرا گرفته.

 خدایا خودت مثل همیشه مرا در آغوش بگیر و برای آرامش قلبم صلواتی بر محمد و آل محمد بفرست.

                                       (اللهم صل علی محمد و آل محمد.)

                        بعدا نگاشتمش :

نمی گویم دلم را خزان گرفته که از خزان خوشم می آید ولی دلم نمی خواهد بهار بیاید.

هر روز که احساس می کنم به ۲۶ فروردین نزدیک می شوم حالم غریبتر می شود.

این روز را دوست دارم ٬ یاد ۲۶ فروردین ۸۷ می افتم.

آره ٬ خودم می دانم تا آن روز بسیار مانده ولی دیگر تحملش برایم سخت شده ٬ آن هم بسیار عجیب.

..................

نمی دانم چه واژه ای بگذارم.

                                     (در دل تنگم خموشی می کند انبار حرف.)

 

 

 

 

نوشته شده در 87/12/30ساعت توسط رها | |

"شعری از سعید بیابانکی در سایت کلوب"اینجا

سلام..خوش اومدی ..صفا آوردی

این همه عطرو از کجا آوردی ؟

حاشیه ی دامن چین چینت گل

سر می ره از زنبیل و خورجینت گل

چه چارقد رنگ و وارنگی داری

چه دامن سبزو قشنگی داری

مگه قرار نبود که بر نگردی

حداقل مارو خبر می کردی !

همین دیشب برفارو پارو کردیم

دالون و صبحی آب و جارو کردیم

تو که هزار تا کشته مرده داری

سر به سر گلا چرا می ذاری؟

یه کم بتاب به غنچه های قالی

آهای آهای خورشید پرتقالی

بهار خانوم ! خوش اومدی به خونه

بی تو صفا نداره آشیونه

بهار خانوم قربون اسم نازت

قربون پاکی چادر نمازت

جواب سلام غنچه ها یادت رفت

بهار خانوم ..عیدی ما یادت رفت !

نوشته شده در 87/12/25ساعت توسط رها | |

به نام او

با هم که قدم می زدیم ناگاه متوجه شدم که سرش روبه بالاست و به آسمان می نگرد.

بهش گفتم: "منو بیشتر دوست داری یا آسمونو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

بهم نگاه کرد و گفت: " خودت چجوری فکر می کنی."

فکر کردم ...

!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 87/12/15ساعت توسط رها | |

          

 

و آیا تو انتهای این جاده را که می پیمایم می دانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک روز گفتم: " با تو قدم زدن را آنقدر دوست دارم که برای عشقمان بجای خانه جاده خواهم ساخت."

ولی انگار باز هم تنها می پیمایم.

و تو این را بدان که تا نباشی اتفاقی رخ نخواهد داد.پس اگر اتفاق می خواهی با من بیا.

با من بیا تا دور دست ها ، تا عمق جاده های زندگی.

" تو بدان این را ، تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من ، تنها تو بمان !"

نوشته شده در 87/12/10ساعت توسط رها | |


Design By : Night Skin