(رها(باران
باران كه ميبارد تو ميآيي
نگاه می کنم از نو به راه طی شده تا خاک،از بهشت برین گناه میکنم از نو ، مرا دوباره همانگونه عاشقانه ببین من از سلاله ی کوهم ، شکسته های شکوهم ، به زیر پای تو ریخت تو از قبیله ی ماهی ، همیشه چَشم به راهی ، از آسمان به زمین چه زخم های عمیقی ، چه نکته های دقیقی درون چشم تواند چه خط کارگشایی ، چه ماه رهنُمایی نشانده ای به جبین تو در کجای قرونی؟ نه پیش و پس کنونی ، نه در عبور و سکون شبیه شک و یقینی ، عیان و پرده نشینی ، نه آنچنان نه چنین برای گم شده یاری ، برای خسته دیاری ، برای جاده سوار برای خانه چراغی ، برای چلچله باغی ، برای حلقه نگین دو روز با تو پریشان ، دو روز بی تو هراسان ، قرار من به کجاست؟ مرا بخوان که بمانم ، مرا که در نوسانم میان شک و یقین قسم به ابر بهاران به دانه دانه ی باران ، که آبروی منی خدا کند که نریزی ، خدا کند که نباری ، سحاب قله نشین محمدرضا ظاهری به نام خدا عمری خطاب کردند ناخورده مست ما را آویختند چون تاک از داربست ما را آیینه وار بودیم همراز سینه صافان آن آهینین دل آمد در هم شکست ما را دلبسته ی شرار آن آتشین نگاهیم بگذار تا بنامند آتش پرست ما را دزدانه تا کی و چند این پرده را برانداز بگذار تا ببینند ساغر بدست ما را بی حد زدند ما را از حد گذشته بودیم شادیم از آنکه دیدند هوشیار و مست ما را "سعید بیابانکی" به نام آه برخي نبودن ها آنقدر غم دارند كه ناگفته ماندشان جاي شكر باقي مي گذارد. نامه هاي ويرجينيايي من به دستت رسيد كه گفتم برو بشين بنويس.و چهره ي غمگين او را به ياد بياور كه با تو حرف مي زد و تو بدون اندك توجهي رويت را برگرداندي .و او،من هنوز چشم به راه است ،هستم؛ تا شايد برگردي و پشت سرت را نگاه كني.البته اين را بدان كه جايي براي برگشت نداري.فقط برگرد و نگاه كن و باز نگاه غم انگيز آن دخترك. دیشب برنامه چهره های ماندگار را نگاه می کردم.ناگاه نگاهم به قاب عکس دکتر قیصر امین پور افتاد.و آنگاه یاد آن شعر زیبایش که برای شاه خراسان و آشنای کوچه های خراسان سروه بود ؛ افتادم. با تمام وجود زمزمه اش میکردم.خدایش رحمت کناد. مرد بزرگی بود.شعرهایش هم بزرگ بود. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا چشمه های خروشان تو را می شناسند موج های پریشان تو را می شناسند پرسش تشنگی را تو آبی٫جوابی ریگ های بیابان تو را می شناسند نام تو رخصت رویش است و طراوت زین سبب برگ و باران تو را می شناسند گر چه روی از همه خلق پوشیده داری آی پیدای پنهان٫تو را می شناسد اینک ای خوب٫فصل غریبی سر آمد چون تمام غریبان تو را می شناسند کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچه های خراسان تو را می شناسد و من به اعتبار شانه های تو راه می پیمایم در این تاریکی محض. چرا که جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بینیم و به جز درگاه تو دری دیگر را نمی کوبم. به نام آنکه آفرید مرا. به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن! نگذار که به آرامی بمیری... شادی را فراموش نکن! "پابلو نرودا" به نام آه کاش به دلم یاد می دادم اتفاقی برایش نیفتد. تنگ می شود،تنگ نشود. کاش به دستم می آموختم دیگر ننویسد. می نویسد،ننویسد. کاش کاش کاش

اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
| Design By : Night Skin |


