(رها(باران
باران كه ميبارد تو ميآيي
"به نام آه" كودكي هايم اتاقي ساده بود قصه اي،دور اجاقي ساده بود شب كه مي شد نقش ها جان مي گرفت روي سقف ما كه طاقي ساده بود گربه ي من ناز نازيه همش به فكر بازيه حسني مي خواي بريم حموم نه نمي خوام ، نه نمي خوام بابا آب داد. بابا نان داد. آن مرد زير باران آمد. كوكب خانم زن با سليقه اي بود. حسنك كجايي؟؟؟ گرگ گرگ. زاغكي قالب پنيري ديد ... ديد ... ديد ... ديد ... آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد عشق هايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود و تو هيچ گاه نفهميدي من چه بازي غريبي را شروع كرده بودم. من سكوت خويش را گم كرده ام لا جرم در اين هياهو گم شدم من كه خود افسانه مي پرداختم عاقبت افسانه ي مردم شدم. مي رويم و پشت سرمان را مي نگريم ... هيچ نيست ... همه چيز هست ... مي خواهيم ... فرياد مي زنيم كه ... تو خداي خوب مني.
| Design By : Night Skin |


