(رها(باران
باران كه ميبارد تو ميآيي
بسم الله الرئوف الرحیم نشسته بود ، می اندیشید ، به همه چیز. به آغاز به پایان به اوج به سقوط به ... به ... گاهی آنقدر سقوط می کرد که در قعر زمین بود گفته بود : پایین هزار فرسنگ بهتر از بالا است. اما دوست نداشت که حتی رنگ آسمان را نبیند. گاهی آنقدر اوج می گرفت که از احوال زمین بی خبر می شد ؛ اما می خواست که احوال زمینی ها را بداند. اوج را دوست داشت به شرط آنکه به یگانه ی هستی برسد. دوست داشت در تمام اوج گرفتن ها عشق را همراه خود ببیند و برایش ملموس باشد. عشق؟ آری عشق. " عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت تا این عشق با تو چه کند." هیچ گاه از یاد مبر که : " من عشق فکتم ثم مات مات شهیدا" شهید؟ آری شهید او رفت تا خودش را در آغوش آن جمیل بیندازد و آرامش ابدی بیابد و خود را باقی کند. باقی؟ آری باقی زنده ، حی. حی؟ آری حی. "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند." سید شهیدان اهل قلم بايد راهي بسوي آسمان بيابيم ، راهي براي پرواز ، راهي براي اوج گرفتن . بايد پاي از زمين برداريم . بايد بال معنويت را به سمت آسمان پرواز دهيم . بايد تنها به آسمان بنگريم . آسمان ؟ آري ، آسمان . آسمان هر كسي مال اوست . آسمان هر آدمي ارتفاع خود را دارد . ارتفاع ؟ آري ، ارتفاع . ارتفاع به قدر معرفت است . آسمان آدمي در اعلي مرتبه و ديگري در نازلترين مكان . يعني چه ؟ يعني حسنات الابرار سيئات المقربين . سعي كنيم اوج بگيريم . چگونه ؟ ناديدني ها را ببينيم . هنر آن است كه آنچه ديگران نمي بينند ، ببينيم . چگونه؟ با مرگ . نه آن مرگي كه در گوري رويم . مرگ ؟ آري ، مرگ . هنر آن است كه بميريد قبل از آن كه بميرانندتان . (شهيد آويني) تو مانند یک حجم آبی بودی ؛ سبز می درخشیدی ؛ من به هر چه آبی و سبز عشق می ورزیدم. من تو را در بلندی می گذاشتم ؛ از ته دره به تو می نگریستم ؛ می یافتم که پایین فرسنگ ها از بالا بهتر است. با تو می گذشتم ؛ شروع می کردم ؛ تمام می کردم ؛ دوباره و سه باره می آغازیدم ؛ همین طور ادامه می دادم؛ ملول نمی گشتم چون دلم داشت بزرگ و بزرگتر می شد ، آنقدر بزرگ و وسیع که می توانست تو را با تمام عظمتت در خود جای دهد. اما حیف که هر چقدر بزرگ می شد تو ابّهتی پیدا می کردی ؛ باز دل من کوچک و تنگ بود برای تو. تو هر لحظه دل مرا بر می داشتی ؛ نگاهش می کردی . نگاهت آتشی به پا می کرد ؛ وقتی خوب آتش می گرفت ؛ سر جایش می گذاشتی ؛ نا گاه من گر می گرفتم. ... ... تو رفتی ؛ اما این را به خاطر بسپار که هیچ گاه در دلم تنگ من هبوط نکردی ؛ چون اصلا دلی نداشتم!!! آن را به تو هدیه کرده بودم.
| Design By : Night Skin |


