تبليغاتX
(رها(باران


(رها(باران

باران كه مي‌بارد تو مي‌آيي

 

بسم الله الرئوف الرحیم

نشسته بود ، می اندیشید ، به همه چیز.

به آغاز

به پایان

به اوج

به سقوط

به ...

به ...

گاهی آنقدر سقوط می کرد که در قعر زمین بود گفته بود : پایین هزار فرسنگ بهتر از بالا است. اما دوست نداشت که حتی رنگ آسمان را نبیند.

گاهی آنقدر اوج می گرفت که از احوال زمین بی خبر می شد ؛ اما می خواست که احوال زمینی ها

را بداند.

اوج را دوست داشت به شرط آنکه به یگانه ی هستی برسد.

دوست داشت در تمام اوج گرفتن ها عشق را همراه خود ببیند و برایش ملموس باشد.

عشق؟

آری عشق.

" عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت تا این عشق با تو چه کند."

هیچ گاه از یاد مبر که :

" من عشق فکتم ثم مات مات شهیدا"

شهید؟

آری شهید

او رفت تا خودش را در آغوش آن جمیل بیندازد و آرامش ابدی بیابد و خود را باقی کند.

باقی؟

آری باقی

زنده ، حی.

حی؟

آری حی.

"پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده

است و شهدا مانده اند." سید شهیدان اهل قلم

 

نوشته شده در 86/01/28ساعت توسط رها | |

 

بايد راهي بسوي آسمان بيابيم ، راهي براي پرواز ، راهي براي اوج گرفتن .

بايد پاي از زمين برداريم .

بايد بال معنويت را به سمت آسمان پرواز دهيم .

بايد تنها به آسمان بنگريم .

آسمان ؟

آري ، آسمان .

آسمان هر كسي مال اوست . آسمان هر آدمي ارتفاع خود را دارد .

ارتفاع ؟

آري ، ارتفاع .

ارتفاع به قدر معرفت است .

آسمان آدمي در اعلي مرتبه و ديگري در نازلترين مكان .

يعني چه ؟

يعني حسنات الابرار سيئات المقربين .

سعي كنيم اوج بگيريم .

چگونه ؟

ناديدني ها را ببينيم . هنر آن است كه آنچه ديگران نمي بينند ، ببينيم .

چگونه؟

با مرگ . نه آن مرگي كه در گوري رويم .

مرگ ؟

آري ، مرگ .

هنر آن است كه بميريد قبل از آن كه بميرانندتان . (شهيد آويني)

 

نوشته شده در 86/01/21ساعت توسط رها | |

 

تو مانند یک حجم آبی بودی ؛ سبز می درخشیدی ؛ من به هر چه آبی و سبز عشق می ورزیدم.

من تو را در بلندی می گذاشتم ؛ از ته دره به تو می نگریستم ؛ می یافتم که پایین فرسنگ ها از بالا بهتر است.

با تو می گذشتم ؛ شروع می کردم ؛ تمام می کردم ؛ دوباره و سه باره می آغازیدم ؛ همین طور ادامه می دادم؛

ملول نمی گشتم چون دلم داشت بزرگ و بزرگتر می شد ، آنقدر بزرگ و وسیع که می توانست تو را با تمام

عظمتت در خود جای دهد.

اما حیف

که هر چقدر بزرگ می شد تو ابّهتی پیدا می کردی ؛ باز دل من کوچک و تنگ بود برای تو.

تو هر لحظه دل مرا بر می داشتی ؛ نگاهش می کردی .

نگاهت آتشی به پا می کرد ؛ وقتی خوب آتش می گرفت ؛ سر جایش می گذاشتی ؛ نا گاه من گر می گرفتم.

...

...

تو رفتی ؛ اما این را به خاطر بسپار که هیچ گاه در دلم تنگ من هبوط نکردی ؛ چون اصلا دلی نداشتم!!!

آن را به تو هدیه کرده بودم.

نوشته شده در 86/01/09ساعت توسط رها | |


Design By : Night Skin