(رها(باران
باران كه ميبارد تو ميآيي
من صدا می زنم: _آی ! باز کن پنجره ، باز آمده ام من پس از رفتن ها ، رفتن ها با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم ، از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها و صبوری مرا کوه تحسین می کرد. به نام آنکه می داند ، آنچه را که نمی دانم . دلش تنگ است . اما ... اما... تنها بعد از این مدت می داند که دلش تنگ است ، دلش سخت دلتنگ است . نمی تواند دلش را رها کند . قلبش فسرده شده است ، خسته است . دوباره خستگی ... در تمام این مدت هیچ نداشت الا خستگی. گاهی ساعت ها می نشست و تنها می توانست به یک چیز فکر کند و آن هم خستگی بود. فکر می کرد؛ "کاش پیدایش نکرده بودم." و این را با خود زمزمه می کرد. ناگاه به خود می آمد و می گفت: " در نیمه رهایش نمی کنم ، او عشق من است . تنها عشق نیست ، همه چیز من است " با خودش نجوا می کرد و احساس رضایتی همراهیش می کرد . اما تنها برای لحظه ای بود و دوباره همان دلتنگی ... دلتنگی ... بازهم دلتنگی. ... در بگشایید شمع بیارید پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب شاید این ؛ غبار راه رسیده آن همنشین گمشده باشید . ( هوشنگ امیر ابتهاج) کاش یک تکه سنگ بودم،یک تکه چوب،مشتی خاک ،کاش یک رفتگر بودم،یک نانوا،یک خیاط، دست فروش، دوره گرد،پزشک،وزیر،یک واکسی کنار خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت . کاش دلم از سنگ بود، کاش اصلا دل نداشتم،کاش اصلا نبودم ،کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ آبی من !کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات، کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس می کردی ،کاش لباست بودم،کاش دست هات بودم،کاش چشم هات بودم،کاش دلت بودم، نه کاش ریه هات بودم تا نفس هات رو در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من ، تو بودم. کاش تو ،من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر 2 تایی ... بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست از بردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر فکری کنید فرصت پلکی درنگ نیست وقتی عاشقانه بنوشی پیاله را فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست تنها یکی به قله تاریخ می رسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست توتم را از آن مرد بزرگ وام کرده ام. او که قلمش توتم او بود؛گفت آنچه را که به ظنش باید می گفت. و توتمش را به هیچ نفروخت و پاسش داشت.
| Design By : Night Skin |


