تبليغاتX
توتم پرست

توتم پرست

...یادداشت های یک

به نام آه

روز ولادت امام جواد، آقا جان جوادت ...

مثل باران را که نشان داد و حمیدرضا برقعی شعرش

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت / وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت / وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت / مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت / باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست / شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست /

را خواند و گفت و گفت؛ حال و هوایم تغییر کرد آن چنان تغییری که آمدم حرم تا دعا کنم که این تابستان

مانند تابستان گذشته شود و بروم

مشهد.

بروم تا بدانم که کیست؛ بروم تا بدانم که گذشته سال چه بر من گذشت و چه کسی منجی ام شد و

نجات بخش بود حرمش.

آقا جان جوادت.

این مرد از نسل مبرقع ها عجب حالی دارد خوشا به حالش.

 

+نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت13:17توسط رها رها | |

به نام او

نمی دانم چرا هیچ کس تمامش نمی کند؛ انگار همه دوست دارند ادامه بدهند و در این صراطِ نمیدانم

مستقیم قدم بردارند. تو رفتی و با آن ها هم گام شدی و وقتی می بینمت انگار بغض گلویم را می گیرد.

چرا؟؟؟؟ کاش می توانستم گام بردارم و بیایم در اتاقت و بگویم جواب خون آن جوان ۱۶ ساله را تو می

دهی؟؟؟؟؟ می دانم باز هم برایم توجیه می کنی.

فقط بگو چرا تو با آن ها همراه شدی و در خیابان گام برداشتی.

مگر خودت بارها نگفتی عدم عمل به قانون معصیت است. پس چرا بی قانونی کردی.؟؟؟؟

چرا شعار می دهی؟؟؟؟ جواب قطعی بده.

یعنی تا به حال تنها شعار می دادی؟؟؟؟؟

نگذار بگویم و باور کنم که دروغ بودی و همه چیزت دروغ است.

ولی تو نمی خواهی؛ چرا گفتی به راهپیمایی که در دفاع از ولایت بود نروید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی نمیایم که توجیهاتت را بشنوم. تو بمان با یک دنیا توجیه؛ که من خسته شده ام از این همه شعار و

از تو و تو و تو و تو ...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت10:30توسط رها رها | |

هیچی شنبه

به نام خدا 

 از کاندیدای خود دفاعاتی کرد و نمی دانست تمام عکس العمل هایم یعنی چه؟

هر چه گفت سر تکان دادم و در گلویم ماند تا بگویم:"تو راست می گویی." تا بفهمد این تنها جواب

یک ساعت و نیم دفاعیاتش است از آقای میر...؛ که این روزها سبز شده است و یاد گرفته است برای

قدرت با ایمان و اعتقادات مردم بازی کند که انگار کودکی است با توپ.

در آخر گفتم رای نمیدهم؛ که شگفت زده شد و گفت:" نه اشتباه می کنی."!!! من هم گفتم

بازی؛ بازی قدرت است و من این بازی را با چنین قواعدی دوست ندارم که انفس ضعیف زیر دست و پا له

شوند و بعد انگار نه انگار. بعد بیایند و برای خودشان کف بزنند که چه هنری کردیم که رای آوریدم حالا

بیاییم و حکومت کنیم و کاری نداشته باشیم که دین!!!!!!!! مردم کجا رفت و سر از کدام وادی ناکجا آباد

ویران درآورد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و برایم از تاریخ گفت و کاش در جوابش می گفتم که:" به من یاد داده اند که ولی را بپذیرم و بگویم چشم

که نماز بی ولایت؛ بی نمازی است."

و بسیار منبر رفت و ندانست که من خود اگر بخواهم برایش ساعتها منبر می روم و ....

و کاش می گفتم که :" سینه زدن خوب است ولی نه زیر هر علم و پرچمی."

و کاش می گفتم که:" او علی بود و یگانه و بی مثال و بی مانند و تو اینقدر تشبیه بلامشابه نکن که راه

به جایی نمی بری و این به ترکستان که نه، به هیچ جا نمی رود."

و حرف بسیار داشتم برایش ولی باید منبر می رفتم ولی سکوت را دوست تر می داشتم.

 


یه دونه شنبه ۱۰ام 

و امروز هم برایم گفت و به آن مرد توهین کرد و باز من سکوت و سکوت و سکوت.

نمی دانم چه بگویم که بداند نگوید برایم.

و تنها گفتم:" من هم باشم حرف خوب می زنم؛ حرف های قشنگ را همه می زنند."

 


دو دونه شنبه ۱۱ام                                                                   

و خواستم که بگویم:" خدا کند که نریزی؛ خدا کند که نباری."

ولی آخرش را نمی گویم چون تو سحابِ قله نشین نبودی و نیستی و نخواهی بود.

و انگار تو هم یاد گرفتی؛ و شاید یادت دادند که از هر چه می توانی سوء استفاده کنی.

و انگار برای معیشت قرار است تو هم حرص داشته باشی؛ که این می شود خلاف آنچه می شعاریدی.

و من برایت دعا خواهم کرد که بدانی پیش از آنکه دیر شود.

و تو جسارت دادی به آنکه  آن طور حرف بزند و من هر روز منتظرم تا جوابش را بدهم تا بفهمد؛ آنکه با هر

نشست و برخاستِ ... !!!!! می نشیند و بر می خیزد؛ لیاقتش هم اوست و باید سکوت کند تا من نگویم

آقایِ ... یادت باشد که ... !!!!!

و یادم نبود این جمله ی مرحوم دکتر شریعتی را به تو بگویم تا تو شاید در ذهن خود مرور کنی؛ که

فرمود:" آرزو داشته‌ام هیچگاه تهوعی را که از دیدن هیکل‌هایی به من دست می‌دهد، که آرامش و لذت

چربی‌های انبوه و نرمی که در زیر پوست عرق کرده و لزجشان جمع شده و پلک‌های سنگین و تنبلی که

از شرم می‌کوشند تا چشمان آغشته به عیش و نوش و لذتشان را از انظار بپوشانند، در خویش

احساس نکنم."

و فقط همین برای تو شاید کافی باشد..........

 


هیچی شنبه ۱۶ام

و امروز خواستم برای تو بنگارم؛ تویی که گاهی دلم می خواهد ساعت ها در کنارت باشم و تو حرف

بزنی؛ و من نه به حرف هایت بلکه به صدایت گوش بدهم که انگار تو را خدا گذاشته تا استاد باشی.

و یاد این جمله افتادم "و کاد المعلم أن یکون رسولا"

ولی الان دلم نمی خواهد بیایم چون می دانم مدام می گویی؛ و انگار با من سر جنگ داری و

می پنداری جهاد اکبری است و با تمام توان، رمق جان مرا در دست هایت خرد می کنی.و من می مانم

و تو که باید...

بیا  این بار را بگذر؛ و بگذار مثل قبل ساعت ها با هم به گفتگو بنشینیم؛ من روزهاست که هوس

گفتگوی با تو را دارم.

 


۵دونه شنبه ۲۱ام

و تو فردا می روی رأی بدهی؛ و گاهی حس می کنی و شاید مطمئنی که حبل الله است که اینطور چنگ

زده ای و چرایش را ای کاش می دانستم؛ تا می توانستم در چشم هایت نگاه کنم و بگویم:" یادت

هست آن روزها و آن مرد که نیامد تا مورد سوال واقع نشود و تو خوب دلیلش را می دانی و از ترس او با

خبری." و تو خوب می دانی که آن مرد برایم خاکستری شده است و کم کم روبه سیاهی و تاریکی

می رود و من از ظلمت اینگونه متنفرم. و گویی کسی در گوشم زمزمه می کند که تو سکوت منفعت

طلبانه می کنی در مقابلش که باز متنفرم و هیچ گاه نداشتمش.

برو و رأیت را در صندوق بینداز و برای خودت کف و بزن و آفرین بگو. ولی من مدام برایت دعا می کنم.

 

+نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت14:48توسط رها رها | |

به نام او

خسته تر و کسل تر از قبل. //نمیدونم چراشو// یا //چراشو نمی دونم//

کلا هیچ چیز نمیدونم.ولی یک چیز رو خوب میدونم؛ اونم این که خسته و بی حوصله و کسل ام.

یه دزدی؛ خیلی با معرفت؛ زد به مالم.حالم گرفته شد خیلی خیلی زیاد.

حتما حکمتی بوده؛ یه دزد با معرفت می دونسته بهش وابستگی دارم؛ بردش.

بردش تا دوباره بفهمم که ماله دنیاست و فانی و رفتنی و نباید بهش دل ببندم.

ولی گرفتگی حالم به خاطر این نیست؛ حالا به خاطر چیه باید بگردم پیداش کنم؛ تا حالا که نتونستم .

                                         ای بابا؛ چقدر بی حوصله ام.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت10:51توسط رها رها | |